رفتم نشستم کنارش گفتم :
برای چی گلات رو نمی فروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟
تا دیروز میفروختم تا با پولش آبجیمو ببرم دکتر .
دیشب حالش بد شد و مرد ...
با گریه گفت تو می خواستی گل بخری ؟
... گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم ...
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو پاک کرد یه گل بهم داد گفت :...
بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت
من بدون خواهرم ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:52 توسط الهام
|